اردیبهشتی
شاید اری شاید نه شاید هیچکدام
نمیشه زندگی رو بخاطر تخمی که خودمون توش کاشتیم سرزنش کرد،
نه زندگی، نه اطرافیان و نه هیچ کس دیگه ای رو...
شاید بهتره بعد از سالها منفعل بودن، بشینیم و آیندمون رو امروز بسازیم.
شاید امروز روی برگه کاغذ باشه، پر از خط خوردگی،
فردا روی دیوار اتاقمون باشه،
اما اگه هر روز تو ذهنمون باشه بهش میرسیم.
شاید دیرتر از بقیه،
اما،
بهش می رسیم.
یکی نیس بگه این سالاد اولویه حداقل دو نسل تو خانواده شما بوده، یعنی حداقل 50 سال؛ دیگه به آخر پیشرفت رسیده، هرکی بوده نوآوریشو کرده؛ چیه هی می خوای نو آوری کنی؟ تازه سبزیجات خشک توش میریزی...همین میشه دیگه.
به جای الویه، طعم شیوید پلو میده.
پ ن ۱:جالبه برام وقتی به آدمهایی که تو زندگی اومدن و رفتن فکر می کنم، آدمهایی که هر کدوم تو زندگیم یه اثری گذاشتن که اگه نگم تا الان، حداقل زمان بودنشون، تاثیر بزرگی بوده. آدمهایی که میان و وابستت (شاید دلبسته) میکنن به خودشون و بعد آروم از زندگیت می رن...نه اینکه خودشون بخوان یا تو بخوای. انگار یه چیزه که باید اتفاق بیفته... مثل قرار داد نانوشته میخ و تابلو که در یک زمان معین هردو تصمیم میگیرن دیگه رها کنن یا گاهی یه دستی هست که اینا رو از هم جدا میکنه...
این جدا شدن ها و جدا کردن ها داستان عجیبی شده برای این قسمت از زندگیم. که هم آدمها جدا میشن و هم اونا رو جدا میکنن. سفرهای تحصیلی و ازدواج ها و بعضی روابط دوست پسر-دختری دونه دونه آدمها رو دارن پراکنده می کنن. که گاهی باعث میشه خیلی احساس تنهایی کنم. اما خاطره های زیبا و شیرین شون همیشه هست و میشه با به خاطر آوردنش یه لبخند زد.
نه برابر؛
از آزادیت برای برابر شدن استفاده کن.
میرم بشینم تاکسی، به هزار تا چیز فکر میکنم که باید امروز انجامشون بدم. چشم باز میکنم می بینم یه طرفم یه معتاد نشسته، یه طرفم یه مست!! مسته داره برای خودش می خونه و معتاده رو میکنه به من و با لحجه خاص گرفته خودش میگه: "داداش امروز گرمه یا من زیادی گرممه؟ "
یه نگاه بهش می ندازم، میخوام بگم داداش زیادی کشیدی، اور دوز کرده... حرفم و می خورم و فکر کنم حرفم رو اشتباهی از نگاهم میخونه. رو به راننده میکنه میگه :" داداش کولرتو روشن کن...اینجا همه گرمشونه". :نیشخند
پ.ن: بر خلاف همیشه دلم یه کافه می خواهد؛ به سبک خودم لم بدهم به صندلی، پایم را دراز کنم. با یه همنشین دوست داشتنی و نرم حرف بزنم. و به هیچ چیز فکر نکنم.
پ.ن 2: به دنبال یک میت کافه گرد می باشیم.
پ.ن 3: نمودار معادله زندگی چقدر با یک اتفاق کوچک مسیر عوض میکند؛ گاهی اوقات فکر میکنم خدای زمانه نشسته و برای ما تاس می اندازد
نمی دونم چرا هرچه سعی میکنم الکل روزمرگی نمیگیردتم و مستم نمیکنه تا چیزی نفهمم.


پی نوشت: من نمی دونم چرا این بلاگفا هی قالب من رو عوض میکنه...دیوانه است...
پی نوشت 2: یک یا چند کتاب می خوام که تاریخ زمان حمله مسلمان ها به ایران رو موثق نوشته باشه؛ فرقی نمی کنه جدید یا قدیم؛ مهم حقیقته. کسی می تونه معرفی کنه؟
دیشب فهمیدمش...
آدم بزرگا واقعاً سرشون شلوغ نیست،
آره...
الکی دور و برشونو شلوغ می کنن، چون نمی خوان به خیلی چیزا فک کنن.
آدم بزرگا تنهان...
اما باز هر وقت کسی میاد طرفشون، هی دور و برش خط کش میذارن...
مترشون میکنن . . . آروم برای خودشون یه گوشه می نویسن...
می دونی برا چی؟
که اگه یه وقت دوسش داشتن، یه چیز داشته باشن که نشون بدن برا چی...
آره، هم من می دونم هم تو، که فقط برای اینه که خودشون رو راضی کنن...
آدم بزرگا آدمای منطقی نیستن...
کور و زشت هم هستن...
هیچوقت کبوتری رو کنار پنجرشون نشسته نمی بینن...
تازه وقتی هی می خوان گریه کنن و نمی کنن، هر روز زشت تر می شن...
وقتی خندشون میاد، اما ته گلوشون نگهش میدارن لباشون صاف میشه...
آدم بزرگا...
آدم بزرگا شعر نمی خونن...
عاشق یه گل نمی شن. . .
و هیچوقت نمی فهمن این نقاشی یه کلاه نیست...

پ ن ۱:به نظرم با خوندن کتابهای استفن کاوی آرام آرام دارم شبیه می شوم به یک ماشین مناسب جهت عصر جدید. یک ماشین برای بالا بردن برجهای زیبا و برای پیشرفت کردن، سود کردن.
یک ماشین منظم و دقیق که دیگه شاید حرفهای شازده کوچولو رو سخت می فهمه؛ تو فردا و خواسته هاش گم شده؛ شاید بهتره بگم: تو فردا و خواسته هاش خودش رو پیدا کرده. تو زندگی که براش برنامه میریخته، تو آرزوهاش.
یا شاید استفن کاوی و این مسائل بهونست؛ بهونه ای برای پرکردن تیک تیک ساعت تو این حرکت بی غایت.
تا اونجا که می فهمم زندگی تجمیع شده تو کار و درآمد و همراه آینده. چه تجمیع زشتی...من کجاشم؟

جامعه را همچون موجودی عظیم می دانستم که انسان را به قالب دلخواه و مورد نیاز خویش در می آورد.
امروز می خواهم با چشم دیگری نگاه کنم و بگویم که "من" بی "تو" وجود ندارد. "من" در تمام تلاشهایش، در کارهایش، برنامه هایش، مهرش و خشمش میخواهد "تو" را به سمت خود بخواند. می خواهد در کنار "تو" جایی پیدا کند.
اگه بخوام یه مقدار با تعصب به موضوع نگاه کنم برای "من" مهم نیست که داخل چه اجتماعی قرار داره، براش مهمه که تو اون اجتماع یه جای بخصوص خودش رو داشته باشه و سرکشی هاش باز کردن یک جا برای خودشه که عموماً جوابی، هرچند زودگذر، خواهد داشت.
منابع نوازش عمده انسان رو اگه به "والد" خود شخص و جامعه تقسیم کنیم. والد درصد کمی از نوازشها رو میتونه جبران کنه و تشنگی نوازش "من"ٍ خمار رو وادار میکنه یک کوهنورد یا یک دانشجو یا یک الاف و خیابان گرد و حتی یک جانی بشم.
این درسته که جامعه این جای خالی رو در اختیار من میزاره، اما وقتی بخوایم نقش جامعه رو حذف کنیم دیگر "من"ی وجود نخواهد داشت.
اگر مرا در شیشه مربا دیدید تعجب نکنید!

--------
بعداً نوشت: بعضی روزها از فشار هفته و روز میخواهم فریاد بزنم و بگویم چه خبر است این همه دویدن پی هیچ؛ اما انصافاً وقتی می رسم خونه و یه چای در لیوان بزرگم میریزم و لم میدهم روی صندلی و پایم را می گذارم روی میز و سونات 18 بتوون را پلی میکنم. لذت بسیار میبرم و اقرار میکنم که ارزشش را دارد دویدن، هیچی نداشته باشد اینها را که خریده ام و حداقل این آرامش را برایم آورده.
بالاخره با کلی سرما. . .
بالاخره با پا درد و بی حس شدن پای چپم از سرما. . .
بالاخره با کلی تشنگی ( باید آب جوشمون رو نگه میداشتیم )
بالاخره با کمبود اکسیژن تو ارتفاع ۳۹۶۲ متری
و کلی لذت از بودن لای ابرها و برف
و یخ زدن گوجه هامون قبل از اضافه کردنشون به ساندویچ. . .
قله توچال . . . امروز فتح شد.
پی نوشت: میدانم همچین کار بزرگی نبوده. اما خوب من کلی لذت بردم از این حرکت.
پی نوشت ۲: در مورد عکس : بین ابرها. . . امروز گرفته شده.


اگه هر چیزی که ما میتونیم احساس کنیم، بوش کنیم یا ببینیمش واقعی باشه؛ پس "واقعیت" یک سری سیگنال الکتریکیه که توسط مغز ما ترجمه میشه.
جمله ای از ماتریکس و ما عموماً در مقابل این جملات واکنش منفی نشون میدیم. نکته اینه، با تمام زشتی که این جمله داره و با تمام واقعیت تلخی که توش نهفتست میشه ازش استفاده کرد. یعنی این ذهن ماست که تفسیرگر این نمایشنامه است. پس میخوام کنترلش کنم، نه نمایشنامه رو، ذهنم رو.
--------------------------------------------
پ ن ۱:این دنیا جاییه که هوش به درد خاصی نمیخوره (مگر ارتقاء شغلی - البته نه تو ایران)، ترجیج میدم بندازمش یه طرف.
پ ن ۲:عاشق و متنفر. هم در آغوش میگیرم. هم شمشیر زهر آلود میکشم. کدامیک منم؟ من یک انسانم؟
پ ن ۳: این یه چند وقته حالم خوب نبود و پیشبینی نمیکنم در چند ماه آینده هم بهتر بشم.پس بهتره الکی گوشه ای از ظرفیت اینترنت شما رو هم نگیرم.
پ ن ۴:متأسفم، بیشتر برای آخرین واقعیت... اینکه این نظام اجتماعی تا اونجایی قویه که هر گونه دست و پا زدن برای بیرون موندن فقط یه نتیجه داره. اخراج از بازی.
وقتی یکی را میبینیم که خوشبخت است، غبطه که نه، حسادت می کنیم.
و مدام خودمان را خودمان لگد میکنیم.
برای خودمان، نظرمان و خواسته و علایقمان با توجه به معیار دیگری ارزش می گذاریم.
اول و آخرش قبول نداریم ما هم یک گونه منحصر به فرد به اسم خودمان هستیم و همینطور هر روز و هر روز خودمان ( و نه دیگری) شیره حیات را از وجودمان میکشیم.
اگر قرار بود من تو باشم، دیگر من مفهوم نداشت؛ نبودش بسیار بهتر از بودش است.

پ ن : از این به بعد کلا مطالب و دردودلهای خودم رو میزارم. . .
می شود همینطور نشست. . . ژست گرفت
و جهان را دایورت کرد. . .
می شود جلوی خود را گرفت و صمیمی نشد. . .
می شود دیگر زنگ نزد . . .
می شود دیگر گاف نداد. . .
می شود به زور وارد حریمت نشدن . . .
آری . . . می شود تنها بودن
وقتی فقط خودت فانتزی های خودت را می فهمی.

این روزها. . . آیا میتوانم بگویم به ایمان قدم برمیدارم و هیچ نمیدانم از آنچه اتفاق می افتد؟!!
وقتی به یاد می آورم چطور قدم برداشتم، چطور از پاورقی یک مطلب توجهم را جلب میکرد و
بعد منتهی می شد به گرفتن یک کتاب و آن کتاب به کتابی دیگر و . . . تا اینکه رسیدم به جایی
که بالاخره پیدا کردم چیزی رو که تو ذهنم سالها، یا از زمانی که شروع کردم به کاویدن غار
خود، برایم سوال بود. . .انگار همه توی این چند ماه برنامه ریزی شده بود. . .
پ ن۱:گاهی اوقات انسان به یاد دورانی میفته که با همه سختیهاش شیرینی بخصوصی داشت . . .
پ ن ۲: ما انسانها یاد گرفتیم از زندگی خودمون یه رویا بسازیم که گاه این رویاها دست نیافتنین....
پ ن ۳: عید همتون مبارک امیدوارم خوش بگذره![]()
پ ن ۴:
بعداً نوشت: سخنرانی هلن فیشر در مورد عشق و خیانت: (در صورت لود نشدن به لینک اصلی بروید.)
ما معمولاً عادت داریم در توصیف اشخاص زیرک و باهوش و اکثراً رند و مکاراز اصطلاح "آدم هفت خط" استفاده کنیم! اما چرا؟ روایتی درمورد ریشۀ تاریخی اصطلاح "هفت خط" وجود دارد.
این روایت بر می گردد به آئین شرابخواری در حضور پادشاه در دوران ساسانیان. در آن زمان پیمانه های ظریف و زیبائی از شاخ گاو یا بزکوهی درست می کردند که چون پایه نداشته است کسی نمی توانسته آن را روی زمین یا میز بگذارد و از نوشیدن شرابِ ریخته شده در پیمانه اش طفره برود. از این رو دارندۀ جام مجبور بوده است محتویات آنرا لاجرعه سربکشد. اما برای اینکه کسی بیش ازاندازۀ ظرفیت خود باده گساری نکند واز سرِ مستی با حرکت و یا گفتار خود، احترام و شأن مجلس شاهانه را از بین نبرد، هر کدام از مدعوین، پیمانه (شاخ) مخصوص خود را داشته که به جهت تعین میزان توانائی او در باده گساری خطی در داخل آن شاخ کشیده شده بوده که ساقی برای دارنده پیمانه فقط تا حدِ همان خط، شراب در پیمانه اش می ریخته است .
به مرور زمان تمامی پیمانه های شراب را با هفت خط، مشخص و درجه بندی کردند. در مجالسی که پادشاه حضور داشته است، میهمانان معمولاً از سه تا شش خط شراب می نوشیده اند. اما بوده اند افرادی که " لوطی" نیز خوانده می شده اند که تا هفت خط را شراب می نوشیدند بدون آنکه حالتی مستانه درآنها ظاهر شود که در پی آن دست به حرکاتی بزنند که موجب هتکِ حرمتِ حضور پادشاه در مجلس بشود. این قبیل افراد را "هفت خط" می نامیده اند، یعنی که آنها افرادی صاحب ظرفیت و زرنگ بوده و به کلیه رموز و فنون شرابخواری تسلط کامل داشته اند. این اصطلاح به مرور زمان جنبه عام و مَجازی پیدا کرده و در فرهنگ عامه به افراد باهوش و زیرک و مرد رند "هفت خط" اطلاق گردیده است.
شراب در ایین مسحیت و زرتشت از احترام خاصب برخوردار است چرا که مسیح مقدس در مورد شراب قرمز میفرماید بنوشید که این از خون من است....
جهت مزید اطلاع اضافه میشود که هر یک از خطوط هفتگانه جام شراب، اسم ویژۀ خود را داشته است:
1-خط مزور - کمترین میزان شراب در جام
2-خط فرودینه
3-خط اشک
4- خط ازرق (خط شب، خط سیاه یا خط سبز) این خط کاملاً در وسط پیمانه بوده و خط اعتدال درشرابخواری محسوب می گردیده است.
5- خط بصره
6-خط بغداد
7- خط جور که لب پیمانه بوده و جام بیش از آن جا نداشته؛ به عبارت دیگر جام لبریز از شراب می بوده است.
پ ن ۱: ما ایرانیها که در همه چیز زیاده روی میکنیم بیشتر از خط جور و یا از خط بغداد استفاده میکنیم....
پ ن ۲:از نظر ابن سینا شراب نوشیدنی عالی محسوب میشود و توصیه او این است که با آب مخلوط گردد و زیاد کهنه و یا زیاد تازه نباشد
خواص:
گرم کننده بدن است
برای سرما زدگان و سردی شدگان عالی است
چاق کننده است
عروق را باز مکند
ترس را زایل می کند
بدن را پاک میکند
تمام این خواص در صورت مصرف درست آن است
یعنی اینکه به حد مستی نرسید و اگر به این حد رسیدید فقط مضرات شراب عایدتان می شود
پ ن ۳: می بخور..منبر بسوزان...مردم ازاری مکن
خیلی بده آدم تکلیفش یه ذره هم با خودش روشن نباشه
یعنی حتی یه چیز قطعی و 100% هم تو زندگیش وجود نداشته ... یعنی حتی نتونه با قطعیت تمام بگه من فلان چیز رو میخوام یا نمیخوام ×
بعضی وقتا میشینم زندگیمو بررسی میکنم ! راه هایی که جلوی پامه و انتخاب هایی که دارم رو نگاه میکنم ، مثلا یکی رو با قطعیت خط میزنم و میگم این که عمراااااااااااا
ولی اگه 1-2 ساعت بعد بازم یه نگاهی به لیست بندازم شاید اون جزو اولین انتخابام باشه !
یا مثلا با قطعیت تمام یه تصمیمی میگیرم و حتی همه ی چیزایی که لازم داره رو تهیه میکنم و وقتی به مرحله اجرا میرسه میگم بیخیال ... خوشم نمیاد این کارو انجام بدم ...
واقعا عالی میشه اگه با این شناختی که از اخلاق گ.ه.ی خودم دارم هیچ چیز رو تو زندگیم قطعی نکنم و هیچ حرف 100% ی نزنم ...
ولی مگه آدم میشه ؟!
هزار بار به خاطر تصمیمات عجولانه و بی فکرم ، یا لاقل تصمیماتی که فقط یه بار تو یه شرایط روحی خاص گرفتم ...به گ.ه خوردن افتادم و بازم آدم نشدم
چرا شرایط و جوانب هر تصمیم رو چند بار تو شراط مختلف نمی سنجم و بعدش دست به عمل نمیزنم ؟؟!؟!؟! خب روانی ها که شاخ و دم ندارن ... اونام شبیه آدمن ...
میدونی ... آدمایی مثل من که همه چی میخوان و هیچی نمیخوان ... /یا لااقل فقط خود ِ من .../
آخرش هیچی نمیشن ...
آخرش همونجایی که همیشه بودن میمونن ...
آخرش تو یه اتاق تاریک و سرد و نمور ، تنهای ِ تنهاااااااااااااااااااا میمیرن بدون اینکه تو زندگیشون هیچ کاری کرده باشن ...
پ ن: ولی این قانون طبیعت خیلی جالبه که هی به زور میخواد کفه ترازو خوشحالی و ناراحتی آدم رو صاف نگه داره. اگه بعد از یه مدت ناراحتی احساس شد که یه جورایی زیادی داره خوش میگذره، کلاً این قانونه که داره کار میکنه.
احتمال میدم این خودش از یه منشا به اسم "عدالت" بیاد؛ ولی هنوز تار و پودش رو تو طبیعت کاملاً ندیدم.
| Design By : Pichak |


